بهاریه رضویه  

مدح امام رضا از خلیل ساوجی

( سده سیز دهم هجری قمری)

 

 نقل از کتاب مدینة الادب ج 2 ص 794

 

پیکی خواهم سخن سرا و سخن دان

تا ببرد این سخن ز من برِ جانان

کای بت نامهربان نگارِ ستمکار

تا کی داری روا مرا غم هجران؟

هجر تو نیران بود، چگونه پسندی

اینکه بسوزی خلیل خویش به نیران؟

مرحمتی کن بیا که خلق دگربار

نیران بینند بر خلیل، گلستان

ای به کمان تو خسته خاطر مجموع

و ای به کمند تو بسته پای دل و جان

دانی رنجور عشق را ندهد سود

غیر وصال تو هیچ دارو و درمان

وه که به پایان رسید عمر و ندارد

همچو جفای تو شام هجر تو پایان

دور ز خاک درِ تو ریزدم از چشم

آبی سوزنده تر ز آتش سوزان

چشمی دارم و لیک دور از نور

جسمی دارم و لیک دور ازو جان

چشمی دارم ستاره بار ز حسرت

جسمی دارم هلال وار ز حرمان

دور ز جان زنده مانده ام عجبی نیست

گرچه شگفت است این حدیث به دوران

ما را دارد امید وصل تو زنده

ورنه نبودی بجا کنونم ستخوان

دانم هر رنج راست راحتی از پی

وز پس هر شام تیره صبحی رخشان

ورنه به هجرم کدام تاب و تحمل؟

ورنه به صبرم کدام طاقت و امکان؟

دانی بر من چه می کند غم هجرت؟

آنچه کند نور مه به جامۀ کتّان

دانی بر من چه می رسد ز فراقت؟

آنچه به شبنم رسد ز مهر درخشان

دور ز جانت که دور از تو به جانم

همچو که جان مشکل از غمت برم آسان

بی تو مرا موی بر بدن شده دشنه

بی تو مرا پوست بر بدن شده زندان

بی تو ز آه درون نشسته در آتش

بی تو ز آب دو دیده غرقه به طوفان

خندان خندان تو را دو لعل گهربار

گریان گریان مرا دو جزع دُر افشان

دامن تو پر نگار از دُر و گوهر

دامن من پر ستاره ز اشک چو مرجان

مشک تو را در کنار، خرمن خرمن

اشک مرا تا کنار، عمّان عمّان

این نه روا باشد ای نگار پری وش

کز ما داری نهفته روی پری سان

خاصه که نوروز ماه آمد و گیتی

بار دگر گشت رشک روضۀ رضوان

بلبل بر شاخ گل به لحن حجازی

خواند شعر جریر و اخطل و حسّان

سبزه به دشت اندرون چو خطّ تو نوخیز

سنبل بر کشت همچو زلف تو پیچان

غنچه چو معشوقکان به پردۀ عفت

گل زده عشاق وار چاک گریبان

چون لب لیلی لب شکوفه به خنده

چون سر مجنون سر بنفشه به دامان

شاخ گل اندر به باغ چون پر جبریل

باد بهاری به راغ چون دم رحمان

شد چمن آراسته چو قصر خُوَرنَق

فرش ستبرق در او ز لالۀ نعمان

باغ مزین چنانکه خانۀ فغفور

راغ ملوّن چنانکه خانۀ خاقان

این ز درختان کشیده خیمۀ کاووس

وآن ز ریاحین گشوده مسند ساسان

طفل شکوفه گواه گشته چو عیسی

مریم هر شاخ را به پاکیِ دامان

دلبرکان عبیر موی گل اندام

لعبتکان بنفشه خطّ غزلخوان

جمله ز ایوان کشیده رخت به صحرا

جمله به بستان گزیده جای ز ایوان

هر یک با دلنواز خویش به بازی

هر یک با دلستان خویش به دستان

لیک من و تو چو مردمان حصاری

تو به شبستان و من به بیت الاحزان

بی خط سبز تو سبزه ام زده خنجر

بی گل روی تو غنچه ام زده پیکان

ای صنم ماه رو نگار شکر لب

وی به نکویی فزون ز یوسف کنعان

چشم به راه است نرگس و به کفَش جام

تا به چمن بگذری چو سرو خرامان

خیز و به باغ اندر آی کز رخ و قدّت

گل خجل آید ز جلوه ، سرو ز جولان

موی بیفشان، که بر طراوت سنبل

سنبل موی تو، بر کشد خط بطلان

بر ما اندر فراق روی تو بگذشت

بس مه اردیبهشت و آذر و آبان

هیچ گذر بر من ات نبود به رحمت

هیچ نظر بر من ات نبود به احسان

گر تو بیایی کنون به یمن قدومت

سازم مدح امام هشتم عنوان

بوالحسن بن ابوالحسن که خدایش

مدح سراید به آیه آیۀ قرآن

مالک ملک رضا، رضا که نبخشد

جز به رضایش خدای، روضۀ رضوان

ممکن واجب نما که گاه جلالش

پایه فراتر نهاده از سر امکان

ای به تو قائم هر آنچه جز تو و واجب

ای ز تو صادر هر آنچه جز تو و سبحان

ای به کمالی که جز خدای به هر چیز

گویم مانی، بود  به حقّ تو نقصان

ای به جلالی که با هزار جلالت

خواهد خاکِ درِ تو باشد کیوان

شیر نیستان و چرخ و رایت و پرده

جمله به یکسان برند نزد تو فرمان

ای پسر موسی ای که خادم کویش

گوی شرف می برد ز موسیِ عمران

ما نشناسیم جز درِ تو پناهی

ای دو جهان را حراست تو نگهبان

زآنکه دری غیر از آستان تو نبود

معطی آمال بت پرست و مسلمان

کَون و مکان بی نگین متابع حُکمت

اینت عیان تر شرافتی به سلیمان

گر کندم حق مخیّر اینکه کشم رخت

بر زبر عرش یا که خاک خراسان

خاک خراسان طلب نمایم کز عرش

اقرب باشد به فیض رحمت یزدان